
ن : sahar

ت : جمعه دوازدهم آبان 1391

ز : 10:18
|
+
حس کردم یک صدای غر زدنی بالای سرم هست چشمانم را به زور باز میکنم و امیر را مقابلم میبینم که دارد پشت سر هم میگوید بابا پیرهن سفید داره ؟؟؟؟
نگاهی به ساعت می اندازم عقربه ها حدود ساعت شش صبح را نشان میدهد
در گیجی و تعجب بودم که باز صدای پسرم امد : بابا پیرهن سفید داره ؟؟
به زور خواب یک اره داره را گفتم که حس کردم امیر به سمت کمد پدرش رفت و کمد را باز کرد و بین پیرهنها دنبال پیرهن سفید پدرش بود
این بار صدای بلندتری می امد : مامااااااااااااااااااااان بابا پیرهن سفید نداره پیرهن بابا گم شده
و عزای پیرهن سفید پدرش را گرفت ...
تا اینکه بلاخره با تلاش من موفق شد پیرهن سفید پدرش را در ماشین لباسشویی ببیند
خوشحال از اینکه گریه تمام شد با ذوق و شوق به سمت تخت خواب رفتم تا بخوابم که باز صدای امیر ولی این بار با لحن ملتمسانه شنیدم که میگفت : مامان من هیچی بلوز ندارم چرا من بلوز مشکی ندارم !!!!!
به تمام روشها متوسل شدم که جان عزیز ترین شخصی که میشناسی فقط بخواب و بی خیال بلوز مشکی شو ولی زهی خیال باطل
تسلیم شدم پسرم دیگر نمیخوابم راحت شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
:: موضوعات مرتبط:
چند ثانیه